|
|
|
|
|
الکساندر فلمينگ خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد... به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد... تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد... |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
بهلول را پرسيدند: حيات آدمي را در مثال به چه ماند؟ بهلول گفت: به نردباني دو طرفه ،كه از يك طرف : " سن بالا مي رود " و از طرف ديگر : " زندگي پايين مي آيد ". بهلول را گفتند : سنگيني خواب را سبب چه باشد؟ گفت: " سبك بودن انديشه "، هر چه انديشه سبك باشد، " خواب سنگين گردد "...!!!! |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد . سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد . روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد . عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟» همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. » عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
روايت شده كه شيطان، به درگاه فرعون آمد، و در را كوبيد، فرعون گفت: كوبنده در كيست؟ شيطان گفت: اگر خدا بودى، مىفهميدى چه كسى در را مىكوبد، فرعون گفت: اى ملعون داخل شو، شيطان گفت: ملعونى بر ملعونى وارد مىشود، پس داخل شد، فرعون به او گفت: چرا بر آدم سجده نكردى تا رانده درگاه خدا و مورد لعن خدا واقع نشوى؟ دوباره فرعون به او گفت: آيا بدتر از من و از خودت بر روى زمين سراغ دارى؟ شيطان در جواب گفت: انسان حسود از من و از تو بدتر است. چون حسد عمل نيك انسان را مىخورد، همچنان كه آتش هيزم را مىخورد و مىسوزاند.
|
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
در زمان حکومت حضرت سلیمان (ع) مردی ساده اندیش در حالی که سخت ترسیده و وحشت کرده بود و چهره اش زرد و لبهایش کبود شده بود به سرای سلیمان (ع) پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: ای سلیمان به من پناه بده سلیمان به او گفت چه شده ؟ او عرض کرد عزرائیل با خشم به من نگاه کرد وحشت کردم از شما تقاضای عاجزانه دارم که به باد فرمان دهی که مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائیل رهایی یابم. سلیمان به تقاضای او توجه کرد.
باد را فرمود تا او را شتاب برد سوی خاک هندستان برآب
روز بعد سلیمان (ع) عزرائیل را دید و گفت چرا به این بینوا با دیده خشم آلود نگاه کردی که از وطن آواره و بی خانمان شد. عزرائیل گفت : خداوند فرموده بود که من جان او را در هندوستان قبض کنم و چون او را در این جا دیدم از این رو در فکر فرو رفتم و حیران شدم با تعجب گفتم اگر او دارای صد پر هم باشد و به طرف هندوستان پرواز کند به آنجا نمی رسد.
چون به امر حق به هندستان شدم دیدمش آنجا و جانش بستدم
به هندوستان رفتم و دیدم او آنجا است و در نتیجه جانش را گرفتم. |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
در آمريكا در انبار كالايي، كارگر بي سوادي كار مي كرد. او موظف بود تعداد كالاي داخل هر گوني را شمارش كرده و درصورت صحيح بودن مقدار آن، روي گوني بنويسد*All Correct* و چون اين كارگر بي سواد بود و طرز نوشتن اين كلمه را بلد نبود با استفاده از صداي اول كلمه ها، علامتي روي گوني ها مي گذاشت به اين صورت كه به جاي All از O و به جاي Correct از K استفاده مي كرد و به جاي كلمه ي All Correct روي گوني ها مي نوشت O.K استفاده از كلمه ي O.K به تدريج همه گير شده و امروزه مردم سراسر دنيا، اين اصطلاح را به خوبي مي شناسند و به كار مي برند ! به جاي قابل نداره؛ بگوييم : هديه براي شما |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
نه آنكه تو متلاطم شوی.
وقتی عصبانی هستید تصمیم گیری نكنید.
دو بار فكر كنید. . .، خردمندانه عمل كنید.
|
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد. نتيجه اخلاقي اي كه از اين حكايت ميگيريم اينست كه بايد قدر موقعيت ها و لحظات زندگيمان را بدانيم و نگذاريم با زياده خواهي و تندروي كه ممكن است ناشي از نوعي حسادت نسبت به اشخاص ديگر باشد شرايطي را بوجود بياوريم كه وضعيت فعلي ما دچار مخاطره شده و در نهايت وضع از اين حالتي كه هست، بدتر هم بشود ! چون اينگونه رفتارها كه حاكي از خواسته هاي نابجا و انتظار دست يافتن به روياهاي محال است اين امكان را بوجود خواهد آورد كه به ورطه اي سوق داده شويم كه شايد ديگر راه برگشتي بوجود نيايد ! شكر نعمت، نعمتت افزون كند |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی." تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!" |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. نتیجه داستان: |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||