|
|
|
|
|
خیلی دلم گرفته بود خودمم نمی دونستم چم شده ؟!! نشستم خوب فکر کردم خوب خوب فقط به یه نتیجه رسیدم و اونم اینکه : عاشق شدم عاشق یکی که مدتها کنارش بودم و باهاش زندگی می کردم بد جوری بهش عادت کرده بودم بدجوری برام ناز میکرد و دلم رو می برد حسابی برام تریپ گذاشته بود کلی تحویلم می گرفت هر چی من بش می گفتم : بابا شما خوشگل و زیبائی.. شما همه چی داری...شما پولداری ...شوهر خوب برا شما خیلی بهتر از من هم هست اما دیدم نه، خانم اصلا بروش هم نمیاره که بابا مثلا ما خجالت کشیدیم . چشمشو انداخت تو چشمم و بم گفت: من تو رو دوست دارم و حاضرم برای با تو بودن تمام هستیمو فدات کنم وای نمی دونین چه حالی شدم !! آخه یه دیقه خودتونو بذارید جای من ... بچه ی مثبت .....سر بزیر ...آقا ....با حیا اونوقت یه نفر بیاد بات اینجوری حرف بزنه ...نه خدا وکیلی چه حالی میشین ؟؟؟ یه جلسه گداشتیم که بشینیم با هم حرفامونو خیلی جدی بزنیم .. قبول کرد یه قرار گذاشتیم و با هم مفصل صحبت کردیم ...بابا عجب خانومه خانومی بود هر چی بش گفتم ،گفت چشم هر شرطی گذاشتم قبول کرد ..... تا جائی که گفت من اصلا با مهر هم هیچ مشکلی ندارم ...هر چی شما بگین آخه من شما رو خیلی دوست دارم ..اصلا مسئله ی مهر مشکلی نیست و به خاطر مهر نباید وصلت رو به هم زد و پسر به این خوبی را از دست داد ..... خوب ما هم دیگه از خدا چی می خواستیم ...نه خدا وکیلی یه خانوم خوشگل و پولدار بیاد خواستگاریتون و با همه ی شروط شما موافقت کنه، چی کار می کنید ؟؟ تازه بگه تمام ثروتش رو هم به نام شما می کنه .... فکر نکنین که طرف یه پیره دختر بود که به من کچل پیشنهاد ازدواج داد ...نه جوون بود و زیبا ...باور کنین راست میگم نگین این پسره رو خیال برداشته ....آخه کدوم دختر تو این دوره زمونه می ره خواستگاری یه پسر؟!! (بگذریم که البته بعضی از خانومای خوب می رن خواستگاری) ولی باور کنید همین چند وقت پیش از بیمارستان که مرخص شدم اومد خواستگاریم خلاصه ... درد سرتون ندم ... تمام حرفامونم با هم زدیم و قرار شد که ما بریم تحقیق ... تا اسم تحقیق رو شنید رنگ از روش پرید گفت یعنی با این همه اوصاف تحقیق هم احتیاجی هست؟ زودتر قرار عقد و عروس رو بذایم که دیر نشه منم با خودم گفتم راست می گه بیچاره ..تحقیق احتیاجی نیست ما که ضرری نمی کنیم ....طرف ظاهر مومنی هم داره ...اصلا به قیافش هم نمی خورد که اهل داستان باشه ..... خلاصه دردسرتون ندم ....قرار بعدی رو گذاشتیم برا دو روز دیگه به من گفت : آخه آقا سید من تو این دو روز چه جوری دوریه شما رو تحمل کنم .. با خودم گفتم بابا این دیگه کیه ؟ آخه از انصاف هم نباید گذشت... این عاشق چیه من شده ؟؟ تا اومدم ازش بپرسم که واقعا شما تو من چی دیدن که عاشق من شدین ؛ سریع گفت : بابا شما که فرد مومنی هستید و فرزند حضرت زهرا هم که هستید ؛ چی دیگه از این بهتر .. من همیشه آرزو می کردم یه همسر مومنی مثل شما داشتم جاتون خالی ..... کلی از تعریفاش دلم ضعف رفت .....دیگه باورم شد که داره راست میگه طفلک .... چه دلیلی داره یه خانوم با ظاهری آراسته به تقوی با ظاهری اینقدر زیبا بخواد به من دروغ بگه ..؟؟ بش گفتم خلاصه این رسم بزرگاس دیگه ...شما هم اجازه بدین همه چی از طریق رسم و رسومش پیش بره ... با ناراحتی گفت اشکالی نداره ....طلا که پاکه چه منتش به خاکه برید تحقیق .....اینم آدرس محل کار من و اینم آدرسه ...... خودم تو دلم می گفتم : نه چک زدم نه چونه ....عروس اومد به خونه بشکن زنون رفتم پیش اوستای مشتی خودم ... داستان رو براش از اول تا آخر تعریف کردم ...اوستای مشتیه ما زد زیر خنده با خودم گفتم: بابا اوستا هم باورش نمی شه که اومدن خواستگاریم ...خب البته حق داره که باورش نشه ...اون پیر مرده و دیگه این باور براش سخته که یه خانوم به این زیبائی با این همه ثروت با این ظاهر آراسته بیاد خواستگاریم ... همینجوری گرم افکار خودم بودم که اوستا منو صدا زد و گفت : آقا سینا این خانومی که میگی اسمش چیه ؟ با خودم گفتم اوستا هم عجب سوالات ناموسی ای می پرسه ؟؟ آخه این دیگه چه سوالیه ؟ داشتم فکر میکردم که اوستا دوباره منو صدا زد و گفت : می گم اسش چی بود ؟ گفتم : اسمشون دنیا خانومه گفت: بیا اینجا پیش من رفتم کنار اوستا نشستم...دیدم نهج البلاغه رو باز کرده و به من می گه بیا بخون دیدم از قول مولا علی علیه السلام اینجوری نوشته بود که « دنیا رفیقی ایه که هر چی بیشتر بش اعتماد کنی به تو از پشت محکمتر خنجر می زنه » این دنیا خانوم شما جلب اعتماد می کنه ، از طرفی هم ظاهرش ظاهر مومنیه و چهره ی زیبائی هم داره ؛ اما وقتی بش عادت و اعتماد کردی ، اونموقست که بت خنجر می زنه و کمترتو میشکونه . سالهاست این دنیا به افراد زیادی از این طریق خیانت کرده...مواظب باش به تو خنجرش رو نزنه.... راستش از شما چه پنهون یه دیقه نشستم و فکر کردم ...دیدم اوستا پر بیراه نمی گه و به یاد داستان امیر مومنان افتادم که به دنیا فرمودند : برو من تو را سه طلاقه کردم ... و آرزو کردم که منم بتونم دنیا رو طلاق بدم |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگياش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگياش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: - "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكهي فولاد را به اندازهي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست." آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد: - "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغهي شمشير مناسبي در نخواهد آمد." باز مكث كرد و بعد ادامه داد: - "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفتهام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن."
|
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
همۀ مداد رنگي ها مشغول بودند به جز مداد سفید ... هيچ کسي به او کار نمي داد..همه مي گفتند:" تو به هيچ دردي نمي خوري"... يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند، مداد سفيد تا صبح کار کرد: ماه کشيد... مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچکتر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي ،جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد... |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید. پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود،آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته درگوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! آن سه نفر همچنان مشغول کار خودشان بودند. آنان حتی ندیدند که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته. وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: بس کنید. آزمون پایان یافته است. من نخست وزیرم را انتخاب کردم. آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: چه اتفاقی افتاد؟ او که کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟ مرد گفت: مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم . نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ در غیر اینصورت اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت، هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.پادشاه گفت: آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد اما شما شروع به حل آن کردید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید.
|
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد باز هم سعی كرد تا عقرب را از آب بیرون بیورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: « برای چه عقربی را كه نیش می زند نجات می دهی؟» مرد پاسخ داد : « این طبیعت عقرب است كه نیش بزند ولی طبیعت من این است كه عشق بورزم. چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل كه عقرب طبیعتا نیش می زند؟» عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نكن. حتی اگر دیگران تو را بیازارند. سخته ولی ممکنه ! |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعاتبا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. دوست و دوستدارت: خدا
|
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
چند سال پیش در بازی های پارا المپیک در " سیاتل " آمریکا 9 نفر در خط آغاز مسابقه دو صد متر آماده ایستاده بودند . با شنیدن صدای تفنگ آنان شروع به دویدن کردند . در میان این افراد یک جوان دیده می شد . او در حین مسابقه به زمین افتاد ولی باز از جا برخاست و مسابقه را ادامه داد . اما بار دیگر زمین خورد . از نگرانی شروع به گریستن کرد . 8 ورزشکار دیگر با شنیدن صدای گریه پسر از سرعت خود کاستند . آنان سپس ایستادند و نزدیک پسر آمدند . دختری که مبتلا به فلج اطفال بود ، به پسر گفت : می توانیم باهم کارها را بهتر انجام دهیم . 9 نفر که همگی دچار معلولیت بودند دست در دست هم حرکت کردند و مشترکاً به نقطه انتها رسیدند . همه تماشاگران در ورزشگاه ایستادند و مدت ها آنها را تشویق کردند .
|
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هرکدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟ » بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ »
|
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
× من درگاه آستان خدایم و این در گشوده نمیشود به روی کسی که مرا تکذیب کند. × هرگاه عالم، علم خود را تباه کند؛ نادان به آموختن روی نیاورد. × علم از عبادت بهتر است و اساس دین، تراز خداست. × نخستین مرحله عبادت، خاموشی است. × دوست داشتن دنیا، سر همه گناهان است × خوابیدن با یقین برتر از نمازگزاردن با تردید است. × هر کس اهل بیت (ع) را دوست بدارد پس باید فقر را چونان لباس رویین بپذیرد. × به خدا سوگند ما اهل بیت(ع) فقط از برزخ شما شیعیان می ترسیم. × بدان که تو در جستجوی دنیا هستی و مرگ در جستجوی توست. × هیچ شفاعتکنندهای کارسازتر از توبه نیست. × دست نیافتن به گناه نوعی عصمت است. × از دنیا بپرهیزید که در حلال آن حساب و در حرامش کیفر است. |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای عزيز! به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟ امی خدای عزيز! شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. لاری خدای عزيز! اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم. ميگی خدای عزيز! شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم. نان خدای عزيز! در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟ جين خدای عزيز! آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟ لوسی خدای عزيز! اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمیرود؟ آنيتا خدای عزيز! آيا تو وافعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ نورما خدای عزيز! چه کسی دور کشورها خط میکشد؟ جان خدای عزيز! من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟ نيل خدای عزيز! آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که «  نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر اين طور باشد،من بايد حساب برادرم را برسم. دارلا خدای عزيز! وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند.به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی. دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم) خدای عزيز! لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی. بروس خدای عزيز! برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها! دنی خدای عزيز! من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش. تام خدای عزيز! فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد. روث خدای عزيز! من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم. اليوت خدای عزيز! از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم. راب خدای عزيز! برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟ مارشا خدای عزيز! من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم. با عشق کريس خدای عزيز! ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده. با احترام دونا خدای عزيز! آدمهای بد به نوح خنديدند «  تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم. ادی خدای عزيز! لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم. دين خدای عزيز! فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم. چارلز خدای عزيز! هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی،ديدم، معرکه بود. اجين |
||
|
+
كريمي ---------------- لطفا نظر بدهيد
|
|
||