روزی روزگاری در اعصار کهن ج
نگ سختی میان حیوانات و پرندگان درگرفت. پرندگان حاکم بر آسمان بودند و حیوانات حاکم بر زمین. جنگ آنقدر به درازا کشید که خیلی از حیوانات و پرندگان از بین رفتند. یک روز در اوج جنگ و خونریزی، حیوانات به خفاشی برخوردند. از او خواستند که در جنگ با پرندگان به آنها بپیوندد ولی خفاش پاسخ داد: «متأسفم! چون من هم مثل پرندگان بال میزنم نمیتوانم به شما ملحق شوم.» بعد از این حرف از ترس اینکه حیوانات به وی آسیبی برسانند پرواز کرد و رفت. پرندگان که متوجه ورود وی به قلمرو خود شده بودند از وی خواستند که در جنگ با زمینیان به آنها بپیوندند ولی خفاش با رندی تمام پاسخ داد: «نمیتوانم پیشنهاد شما را بپذیرم زیرا من مثل شما پر ندارم!» پرندگان هم وی را به حال خود گذاشتند و رفتند. به این ترتیب وی آزادانه زندگی میکرد نه به تابعیت زمینیان درمیآمد و نه از پرندگان حمایت میکرد.
بعد از خونریزی بسیار و کشت و کشتارهای فراوان پرندگان برای برقراری صلح به زمین آمدند و به این مناسبت جشن بزرگی با حضور همه حیوانات و پرندگان صورت گرفت. روز جشن خفاش با گستاخی تمام نزدیک پرندگان نشست تا در کنار آنها غذا بخورد. پرندگان به شدت وی را از خود راندند و گفتند: « تو که گفتی پرنده نیستی پس حالا هم برو کنار حیوانات بنشین!»
خفاش ناراحت و خجالتزده راهی شد تا آنسوتر کنار حیوانات بنشیند ولی آنها نیز با خشم وی را از خود راندند: « روزی که از تو تقاضای کمک کردیم گفتی حیوان نیستی حال چطور جرأت کردهای میان ما بنشینی و با ما غذا بخوری؟ برو کنار پرندگان بنشین!» خفاش تنها و بیکس از جمع خارج شد ولی هیچ کس را نمیتوانست مقصر بداند چرا که خودش انتخاب درستی در تشخیص و پذیرش هویتش نداشت و با اینکار هم خودش تنها ماند و هم دیگران را از خود رنجاند.
نتیجه اخلاقی این حکایت کاملا واضح است: خفاش در زمان جنگ و بدبختی حاضر نبود بپذیرد که حیوان است یا پرنده چون در هر دو حالت پذیرش آن به ضرر وی تمام میشد ولی در زمان صلح و شادی دوست داشت در میان هر دو قشر پذیرفته شود تا از مزیت هر دو بهرهمند گردد. پس ما هم فراموش نکنیم ابتدا هویت خود را بشناسیم و در هر شرایطی به آن بها دهیم و گرنه ممکن است تنها، شکستخورده و خفیف شویم.